نام کتاب: طلوع هورد
نویسنده: کریستی گولدان
مترجم: خودم
انتشارات: نشر زهره
مقدمه کتاب
هشت سال پیش بود که بازی استارکرفت (Starcraft) را روی کامپیوترم ریختم و بازی کردم. یادم می آید که برای اولین بار بود که لذت یک بازی استراتژی با داستانی زیبا و جذاب به همراه سبکی منحصر به فرد را تجربه می کردم. گیم باز های قدیمی یادشان هست که بازی های استراتژی مطرح آن موقع Age of empires و بعد ها Age of mythology بودند. ولی این بازی کشش دیگری داشت. دو سال بعد وارکرفت را دوستی به من داد. کامپیوترم یک 486dx بود که با نفت و ذغال کار می کرد و که حافظه اش 1 گیگابایت نمی رسید! بنابرین دزدکی بازی را روی P3 برادرم ریختم و دزدکی هم بازی کردم. کشش بازی، مخصوصاً داستان منحصر به فردش دست من را بالاخره رو کرد. ناگفته نماند که برادرم هم شیفته این بازی شد، البته آن را بازی نکرد ولی همراه من دنبالش می کرد!
بعد از این مدت ها دنبال این بودم که از این طرف و آن طرف اطلاعاتی درباره داستان بازی پیدا کنم. با بازی هایی که شرکت بلیزارد می ساخت بیگانه نبودم. بعد از استارکرفت، دیابلو2 (Diablo) را هم بار ها و بار ها و بار ها (دیابلو باز ها متوجه می شوند!) بازی کرده بودم و داستان آن هم جذاب بود با اینکه بیشتر در فیلم هایش مشخص می شد تا در داخل بازی. ولی وارکرفت چیزی دیگر بود. پس از مدت ها سر و کله زدن با اینترنت، آخر سر چیزی را که می خواستم در خود CD وارکرفت پیدا کردم! فایلی کم تر از 1 مگابایت با فرمتpdf به نام Warcraft Manual، و تقریباً هر چه می خواستم داخلش بود. تاریخچه هر نژاد، تاریخ کلی دنیای ازراف، موجوداتی که در آن بودند، همه و همه با طول و تفصیل نوشته شده بود. از تعریف کردن داستان بازی برای سایر رفقایم هم من لذت بردم و هم آن ها!
کنجکاو شدم ببینم وارکرفت 2 و 1 چگونه بازی هایی بودند. آن ها را به زحمت پیدا کردم و روی کامپیوترم (که حالا یک سلرون 450 بود!) بازی کردم. با اینکه واقعاً قدیمی بودند و حتی وارکرفت 1 تحت DOS بود، باز هم همان فیلم ها (با کیفیت پایین، ولی نسبت به زمان ساخت شان بسیار خوب بودند) و داستان پر کشش را داشتند. با اینکه وارکرفت 1 و 2 فقط درباره اورک ها و انسان ها و نبرد میان آن ها بود، باز هم به فهم وارکرفت 3 بسیار کمک کرد. سپس بسته گسترش بازی The Frozen Throne دوسال بعد بیرون آمد که خیلی از نقاط تاریک را روشن کرد و سوالات بیشتری مطرح کرد.
متاسفانه من هم مانند برخی از وارکرفت بازهای قدیمی از World of Warcraft نا امید شدم. بازی برای من کشش نداشت (بیشتر به خاطر اینکه داستان خاصی نداشت و وقتش را نداشت.) و دنبالش نرفتم. با این حال هنوز هم وقایع بازی که از نظر داستانی مهم باشند را دنبال می کنم. در عوض کتاب هایی را که می توانستم از اینترنت پیدا کردم و مطالعه کردم.
داستان وارکرفت به نظر من مانند اکثر فانتزی های مدرن دوره ما، ریشه در پدر فانتزی های مدرن، کتاب های تالکین و ارباب حلقه ها دارد. تالکین افسانه های قدیمی کشور های مختلف را جمع آوری کرد، گاهی شاخ و برگ بهشان داد و گاهی هرسشان کرد. به موجوداتی مانند اورک، الف، گابلین و ... قالبی جدید و جامع داد. اگر به داستان های ملل دیگر نگاهی بیاندازید (بهترین نمونه ها را در اساطیر کشور های اروپایی می توانید پیدا کنید، مخصوصاً داستان های هانس کریستین اندرسن) هر داستانی برای خودش شکل و اخلاق خاصی برای این موجودات دارد. یکی اورک را موجودی دله دزد معرفی می کند، دیگری ترسو و گوشه گیر. در یکی الف موجودی است که در غنچه گل می خوابد و از شهد آن تغذیه می کند و در دیگر موجودی شرور و حیله گر است. مقدمه کتاب یاران حلقه ترجمه آقای رضا علیزاده از انتشارات روزنه به گوشه ای از این افسانه ها اشاره می کند.
تالکین اولین کسی بود که اورک ها را موجوداتی جنگجو و شرور، الف ها را بلند قد با گوش های نوک تیز و دارای عمر جاودان، دورف ها را کوتاه قد و استوار مانند سنگ معرفی کرد. وی اورک ها را دشمن تمام نژاد های دیگر می شمارد و دیگر نژاد ها علیه آن ها باید متحد شوند تا سرزمینشان آزاد شود. فانتزی ها، مخصوصاً بازی ها از این شخصیت هایی که مورد قبول عامه قرار گرفته بود الهام گرفتند و تمام این نژاد ها در فانتزی های مدرن شباهت های بسیاری دارند. دیگر شما الفی را نمی بینید که در غنچه گل زندگی کند، هفت دورف مهربان سفید برفی، در وارکرفت پتک و تبرشان را بر سر دشمنان می کوبند، و اورک دلسوزی معمولاً وجود ندارد که بچه یتیمی را بزرگ کند.
نبرد بین خیر و شر این فانتزی ها، از مباحث بسیار قدیمی است. سارگارس و لژیون آتشینش، مانند شیطان و ارتش جهنم هستند که در روایات مسیحیان در پایان دنیا با ارتش بهشت در نبرد آخر زمان خواهند جنگید. سارگارس مانند شیطان، موجود خوبی بوده است که گرفتار خود بینی اش شده و حالا هر چه را که تایتان های خوب و پاک آفریده اند و نظم داده اند را می خواهد به نابودی و آشوب بکشاند و موجودات دیگر را فریب می دهد و همراه خودش می کند. این سناریو در تاریخ تمام نژاد ها تکرار می شود، آن ها را دو دسته می کند و به جان هم می اندازد. اورک ها را کیل جیدن فریب می دهد و الف های شبانگاه را خود سارگارس و ...
شخصیت های فانتزی، جادو ها و ... را بدون شک بازی ها پروراندند و شکل دادند. به استثنای وارکرفت و تک و توکی دیگر، بیشتر بازی های نقش آفرینی اولین بازی هایی بودند (و هستند) که جزییات این شخصیت ها را آشکار می کردند. وارکرفت برای اولین بار، اورک های سبز پوستی را نشان داد که ناگهان به دنیای انسان ها وارد می شوند و شروع به کشتار آن ها می کنند و حضور این نوع اورک در وارکرفت باعث شهرت آن شد به طوری که اورک نماد این بازی قرار گرفت.
در وارکرفت 2 نبرد میان اورک ها و انسان ها به دنیای اورک ها، درانور، کشیده می شود و پای اهریمنان به داستان باز می شود. وارکرفت 3، تمام این ها را در قالبی بزرگ تر و جامع تر قرار می دهد و اورک ها از دشمنان منفور به موجوداتی که خودشان هم بازیچه دست نیرو های اهریمنی بوده اند تبدیل می کند که رستگاری شان در آزاد کردن خودشان از نفرین اهریمنی است که در خونشان جریان دارد.
کتاب حاضر داستان سقوط اورک ها نه به عنوان یک نژاد، بلکه به عنوان یک فرهنگ و یک مردم است. اورک ها در این کتاب پوستی قهوه ای دارند، در قبایل مجزا زندگی می کنند و در تعادل با طبیعت به سر می برند. به هم خوردن این تعادل، آن ها را در سراشیبی می اندازد که خودشان هم متوجه سقوطشان نمی شوند. با چیره شدن نیرو های اهریمنی بر آن ها، پوستشان سبز می شود، از طبیعت فاصله می گیرند و طبیعت نیز از آن ها دوری می کند و قبایل مجزا تبدیل به هورد ویرانگر وارکرفت 1 می شوند. هورد به در لغت به معنی گله و رمه حیوانات است و چون ارتش اورک ها نیز مانند رمه ای از حیوانات درنده می مانند این نام را بر آن ها نهاده شد. در این کتاب من همان هورد را به کار برده ام، چون اورک ها را به این نام می شناسند و معادل آن به زبان فارسی برای اورک ها جا نیافتاده است.
همین طور نیز واژه وارلاک (Warlock) که در کتاب های قبلی سیه ساحر ترجمه شده بود را همان وارلاک به کار بردم. وارلاک معادلی در فارسی ندارد، مانند اورک، الف، شیمن (Shaman) و... . وارلاک در وارکرفت به ساحری گفته می شود که نیروی جادویش را از منبعی اهریمنی می گیرد و تماماً برای نابودی و درد به کار برده می شود. در لغت خائن، پست، پیمان شکن و جادوگر مهیب نیز معنی می دهد. به خاطر این کاربرد خاص و اینکه وارلاک را اکثر طرفداران وارکرفت به همین نام می شناسند معادلی برای آن به کار نبردم.
نام حیوانات و مکان ها را در این کتاب را با معادلشان به کار بردم و همین طور القابی را که بیشتر وصف کننده صاحب لقب بوده اند نه بسان نام خانوادگی، مانند دوم همر (Doomhammer) و هل اسکریم (Hellscream). نام قبایل اورک را دست نخورده گذاشته ام، زیرا نامی بیش نیستند و اگر معادل به کار برده شود اشکالات بسیاری در ترجمه جملات به فارسی ایجاد می شود. ولی در انتهای مقدمه من نام قبایل و معنی اسامی شان را نوشته و اگر علتی برای نام گذاری بوده است توضیح داده ام.
اجازه دهید قدری داستان را روشن تر کنم. طرفداران دو آشته وارکرفت با خواندن کتاب ممکن است نقاط مبهمی را دریابند. ما خوانده بودیم که سارگارس (Sargares) قبل از اینکه پلید شود از طرف تایتان ها مأمور شده بود که به جنگ اهریمنان اِرِدار (Eredar) (مانند آرکیماند Archimonde) و ناثرِزیم ها (Nathrezim) یا اربابان وحشت Dread Lords)) برود. تایتان نیرومند این دو نژاد را شکست داد و آن ها را زندانی کرد، ولی ناپاکی و شرارت آن ها بر او تاثیر گذاشت و او را به بدی کشانید. در این کتاب برعکس است، سارگارس بر اردار ها که مردمی نیک و پاک هستند ظاهر می شود و اکثر آن ها به همراه کیل جیدن و آرکیماند را فاسد می کند. با این که با خط داستانی اصلی مغایرت دارد، ولی کتاب مورد تایید بلیزارد و متزن (Metzen)، نویسنده اصلی داستان وارکرفت است و به خاطر پیشرفت و گسترش داستان وارکرفت، اجرای تغییراتی در خط داستانی لازم شده است. امیدوارم که طرفداران ناامید نشوند و بدانند که این داستان از قبلی زیباتر و منطقی تر است. با اینکه من هنوز مطمئن نیستم چه کسی سارگارس را فاسد کرد، شاید ناثرزیم ها به تنهایی!
داستان این کتاب تقربیاً ده هزار سال بعد از سه گانه نبرد باستانیان رخ می دهد، در دنیایی دیگر، درانور، وطن اورک ها. سارگارس در زمان نبرد باستانیان جسمش نابود شد و لژیون اهریمنی عقب رانده شدند. تک قاره دنیای ازراف در اثر نابودی چشمه جاودانگی از هم پاشید و به قاره های کوچک تری تقسیم شد. مَلفیوریِن (Malfurion) والازادگانی (High Born) که می خواستند هنوز از جادو استفاده کنند را تبعید کرد و آن ها در قاره ای دیگر امپراطوری کوئِل تالاس (Quel Thalas) را در مجاورت چشمه خورشید ایجاد می کنند و الف های برین (High Elves) را تشکیل می دهند. در این ده هزار سال، سر و کله قبایل انسان ها در همین قاره که لُردُران (Lordaeron) خوانده می شود مجاور کوئل تالاس پیدا می شود و آن ها سریعاً پیشرفت می کنند و گسترش می یابند. در دنیای درانور، حدود ده هزار سال بعد از وقایع نبرد باستانیان، اورک ها به تازگی دوران اولیه خودشان را پشت سر گذشته اند و اکنون تقریباً دویست سال است که هویتی به عنوان یک نژاد و مردم پیدا کرده اند و می توان گفت مردمی نوپا ولی بومی درانور هستند. تاریخ آن ها با آغاز مذهب شان شروع شده است و آن هم با حضور کوهستان ارواح که می گویند از آسمان افتاده است به وجود آمده است. تقریباً همان موقع مردمی به نام درنآی ها در دنیایشان پیدا شده اند که این ها مردمی کهن ولی بیگانه به این سرزمین هستند. این که چه پیش می آید داستان این کتاب است.
من سعی کرده ام که تلفظ ها تا حد امکان دقیق باشد، ولی اگر اسمی با تلفظ خاصی مرسوم شده گذاشتم همانطور بماند، مانند تِرال و اَزِراف و سارگارِس (Thrall,Azeroth,Sargares) که در در اصل ثِرال و اَزراث و سارگَرِس باید باشند.
این مقدمه کتاب بود. توضیح اینکه بعداْ دیدم متزن درباره اردارها و فاسد شدنشان توسط سارگارس گفته صرفاْ آن موقع یادش نبوده که خودش قبلاْ گفته بوده اردارها سارگارس رو فاسد کردند نه برعکسش!